تبليغاتX

بهترین کدها و بهترین دانلودها در تکدانه

بهترین کدها و بهترین دانلودها در تکدانه

جای شهدا خالیست
شهدا را فراموش مکنید.

در این جا میخواهم ۸ کلیپ از عبدالرضا حلالی بذارم.

برای دانلود در ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در 86/11/27ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط ..:: مسعود رحمانی ::..

وصيت نامه دکتر علي شريعتي


... به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان يک مسلمان وصيت خود را نوشت. زمستان سال 1348 « امروز دوشنبه سيزدهم بهمن ماه پس از يک هفته رنج بيهوده و ديدار چهره هاي بيهوده تر شخصيتهاي مدرج، گذرنامه را گرفتم و براي چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شويد که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه¬اي از تحميل مدرنيزم قرن بيستم بر گروهي که به قرن بوق تعلق دارند).

گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضي و سماوي فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در اين سفر بايد وصيت کنم.

وصيت يک معلم که از هيجده سالگي تا امروز که در سي و پنج سالگي است، جز تعليم کاري نکرده و جز رنج چيزي نيندوخته است چه خواهد بود؟ جز اين که همه قرضهايم را از اشخاص و از بانکها با نهايت سخاوت و بي دريغي، تماما واگذار ميکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب¬هايم و نوشته¬هايم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود مي¬داند، صورت ريزَش ضرورتي ندارد.

همه اميدم به "احسان" است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و اين که اين دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن¬ها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرايط کنوني جامعه ما، دختر شانس آدم حسابي شدنش بسيار کم است، که دو راه بيشتر ندارد و به تعبير درست؛ دو بيراهه:

يکي؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردن¬هاي زشت و نفرت بار، احمقانه زيستن که يعني زن نجيب متدين. و يا تمام شخصيت انساني و ايده¬آل و معنويش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزش¬هاي متعاليش در اسافل اعضايش خلاصه شدن و عروسکي براي بازي ابله¬ها و يا کالايي براي کسبه مدرن و خلاصه دستگاهي براي مصرف کالاهاي سرمايه¬داري فرنگ شدن که يعني زن روشنفکر متجدد. و اين هر دو يکي است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتي از انسان بودن خارج شود، ديگر چه فرقي دارد که يک جغد باشد يا يک چُغوک ، يک آفتابه شود يا يک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقي گردد يا مستراح فرنگي؟ و آنگاه در برابر اين تنها دو بيراهه¬اي که پيش پاي دختران است سرنوشت دختراني که از پدر محرومند تا چه حد مي¬تواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکي تنها، در اين تند موج ِ اين سيل کثيفي که چنين پر قدرت به سراشيب باتلاق فرو مي¬رود تا کجا مي¬تواند بر خلاف جريان شنا کند و مسيري ديگر را برگزيند؟

1. به لهجه خراساني يعني گنجشک

گر چه اميدوار هستم؛ که گاه در روح¬هاي خارق¬العاده چنين اعجازي سر زده است. پروين اعتصامي از همين دبيرستان¬هاي دخترانه بيرون آمده، و مهندس بازرگان از همين دانشگاه¬ها و دکتر سحابي از ميان همين فرنگ رفته¬ها و مصدق از ميان همين "دوله" ها و "سلطنه" هاي "صلصال کالفخار من حماء مسنون"، و "اينشتين" از همين نژاد پليد و "شوايتزر" از همين اروپاي قسي آدمخوار و "لومومبا" از همين نژاد برده و "مهراوه" پاک از همين نجس¬هاي هند و پدرم از همين مدرسه¬هاي آخوند ريزو ... به هر حال "آدم" از لجن و "ابراهيم" از "آزر" بت تراش و "محمد" از خاندان بتخانه دار ، به دل من اميد مي¬دهند که حساب¬هاي علمي مغز را ناديده انگارد و به سر نوشت کودکانم در اين لجنزار بت پرستي و بت تراشي که همه پرده دار بت خانه مي¬پرورد اميدوار باشم.

دوست مي¬داشتم که "احسان" متفکر، معنوي، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آيد. خيلي مي¬ترسم از پوکي و پوچي موج نوي¬ها و ارزان فروشي و حرص و نوکر مآبي اين خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقده¬ها و حسد¬ها و باد و بروت¬ها ي بيخودي ِ اين روشنفکران سياسي. که تا نيمه¬هاي شب منزل رفقا يا پشت ميز آبجو فروشي¬ها، از کساني که به هر حال کاري مي¬کنند بد مي¬گويند و آنها را با فيدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا مي¬سنجند و طبعا محکوم مي¬کنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشي¬هاي انقلابي و کارتند[؟] و عقده گشايي¬هاي سياسي با دلي پر از رضايت از خوب تحليل کردن ِ قضاياي اجتماعي که قرن حاضر با آن در گير است و طرح درستِ مسايل ــ آنچنان که به عقل هيچکس ديگر نمي¬رسد ــ به منزل برمي¬گردند و با حالتي شبيه به چه گوارا و در قالبي شبيه لنين زير کرسي مي¬خوابند.

و نيز مي¬ترسم از اين فضلاي افواه¬الرجالي شود:

از روي مجلات ماهيانه، اگزيستانسياليست و مارکسيست و غيره شود.

و از روي اخبار خارجي راديو و روزنامه، مفسر سياسي،

و از روي فيلم¬هاي دوبله شده به فارسي، امروزي و اروپايي،

و از روي مقالات و عکس¬هاي خبري مجلات هفتگي و نيز ديدن توريست¬هاي فرنگي که از خيابان¬هاي شهر مي¬گذرند، نيهيليست و هيپي و آنارشيست،

و يا [ از روي] نشخوار حرف¬هاي بيست سال پيش حوزه¬هاي کارگري حزب توده، ماترياليست و سوسياليست چپ،

و از روي کتاب¬هاي طرح نو ، "اسلام و ازدواج" ، "اسلام و اجتماع"، "اسلام و جماع"، اسلام و فلان و بهمان ... اسلام شناس،

و از روي مرده ريگ انجمن پرورش افکار بيست ساله، روشنفکر مخالف خرافات،

و از روي کتاب چه مي¬دانم، در باب کشور¬هاي در حال عقب رفتن، متخصص کشور¬هاي در حال رشد،

و از روي ترجمه هاي غلط و بي¬معني از شعر و ادب و موزيک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذيان گوي ِ مريض ِ هروئين گراي ِ خنگ، که يعني: ناقد و شاعر نوپرداز و ...

خلاصه من به او "چه شدن" را تحميل نمي¬کنم. او آزاد است. او خود بايد خود را انتخاب کند. من يک اگزيستانسياليست هستم. البته اگزيستانسياليستم ويژه خودم؛ نه تکرار و تقليد و ترجمه. که از اين سه تا ي منفور هميشه بيزارم. به همان اندازه که از آن دو تاي ديگر؛ تقي زاده و تاريخ، از نصيحت نيز هم، از هيچکس هيچوقت نپذيرفته¬ام. و به هيچکس، هيچوقت نصيحت نکرده¬ام. هر رشته¬اي را بخواهد مي¬تواند انتخاب کند. اما در انتخاب آن، ارزش فکري و معنوي بايد ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خريدنش. من مي¬دانستم که به جاي کار در فلسفه و جامعه شناسي و تاريخ، اگر آرايش مي¬خواندم يا بانکداري و يا گاوداري و حتا جامعه شناسي به درد بخور، آنچنانکه جامعه شناسان نوظهور ما برانند که فلان ده يا موسسه يا پروژه را اتود مي¬کنند و تصادفا به همان نتايج علمي مي¬رسند که صاحبکار سفارش داده، امروز وصيتنامه¬ام، به جاي يک انشاء ادبي، شده بود صورتي مبسوط از سهام و املاک و منازل و مغازه¬ها و شرکت¬ها و دم و دستگاه¬ها که تکليفش را بايد معلوم مي¬کردم و مثل حال، به جاي اقلام، الفاظ رديف نمي¬کردم.

اما بيرون از همه حرف¬هاي ديگر اگر ملاک را لذت جستن تعيين کنيم، مگر لذت انديشيدن، لذت يک سخن خلاقه، يک شعر هيجان آور، لذت زيبايي¬هاي احساس و فهم و مگر ارزش برخي کلمه¬ها از لذت موجودي حساب جاري يا لذت فلان قباله محضري کمتر است؟

چه موش آدمياني که فقط از بازي با سکه در عمر لذت مي¬برند! و چه گاوانسان¬هايي که فقط از آخورآباد و زير سايه درخت چاق مي¬شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه مي¬خواندم و هنر. تنها اين دو است که دنيا براي من دارد. خوراکم فلسفه، و شرابم هنر، و ديگر بس. اما من از آغاز متأهل بودم، ناچار بايد براي خانواده¬ام کار مي¬کردم و براي زندگي آنها زندگي مي¬کردم. ناچار جامعه شناسي مذهبي و جامعه شناسي جامعه مسلمانان که به استطاعت اندکم شايد براي مردمم کاري کرده باشم، براي خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بي کسم، کوزه آبي آورده باشم.

او آزاد است که خود را انتخاب کند و يا مردم را، اما هرگز نه چيز ديگري را، که جز اين دو هيچ چيز در اين جهان به انتخاب کردن نمي¬ارزد، پليد است، پليد.

فرزندم! تو مي¬تواني هر گونه "بودن" را که بخواهي باشي، انتخاب کني. اما آزادي انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابي بايد انسان بودن نيز همراه باشد و گرنه ديگر از آزادي و انتخاب سخن گفتن بي معني است، که اين کلمات ويژه خداست و انسان و ديگر هيچکس، هيچ چيز.

انسان يعني چه؟ انسان موجودي است که آگاهي دارد ( به خود و جهان) و مي¬آفريند (خود را و جهان را) و تعصب مي¬ورزد و مي¬پرستد و انتظار مي¬کشد و هميشه جوياي مطلق است؛ جوياي مطلق. اين خيلي معني دارد. رفاه، خوشبختي، موفقيت¬هاي روزمره زندگي و خيلي چيز¬هاي ديگر به آن صدمه مي¬زند. اگر اين صفات را جزء ذات آدمي بدانيم، چه وحشتناک است که مي¬بينيم در اين زندگي مصرفي و اين تمدن رقابت و حرص و برخورداري، همه دارد پايمال مي¬شود. انسان در زير بار سنگين موفقيت¬هايش دارد مسخ مي¬شود، علم امروز انسان را دارد به يک حيوان قدرتمند بدل مي¬کند. تو هر چه مي¬خواهي باشي باش اما ... آدم باش.

2. مقصود او در اينجا از خانواده اجتماع است و مقصود از تأهل، تعهد به مردم.

اگر پياده هم شده است سفر کن. در ماندن، مي¬پوسي. هجرت کلمه بزرگي در تاريخ "شدن" انسان¬ها و تمدن¬ها است. اروپا را ببين. اما وقتي ايران را ديده باشي، وگرنه کور رفته¬اي، کر باز گشته¬اي. افريقا مصراع دوم بيتي است که مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقي¬ها بين رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. اين مثلث بدي است. اين زندان سه گوش همه فرنگ رفته¬هاي ماست. از آن اکثريتي که وقتي از اين زندان روزنه¬اي به بيرون مي¬گشايند و پا به درون اروپا مي¬گذارند، سر از فاضلاب شهر بيرون مي¬آورند حرفي نمي¬زنم که حيف از حرف زدن است. اين¬ها غالبا پيرزنان و پير مردان خارجي دوش و دختران خارجي گز فرنگي را با متن راستين اروپا عوضي گرفته¬اند. چقدر آدم¬هايي را ديده¬ام که بيست سال در فرانسه زندگي کرده¬اند و با يک فرانسوي آشنا نشده¬اند. فلان آمريکايي که به تهران مي¬آيد و از طرف مموش¬هاي شمال شهر و خانواده¬هاي قرتي ِ لوس ِاشرافي ِکثيفِ عنتر ِفرنگي احاطه مي¬شود، تا چه حد جو خانواده ايراني و روح جاده [ساده؟] شرقي و هزاران پيوند نامرئي و ظريف انساني خاص قوم را لمس کرده¬است؟

اگر به اروپا رفتي اولين کارت اين باشد که در خانواده¬اي اتاق بگيري که به خارجي¬ها اتاق اجاره نمي¬دهند. در محله¬اي که خارجي¬ها سکونت ندارند. از اين حاشيه مصنوعي ِبيمغز ِآلوده دور باش. با همه چيز درآميز و با هيچ چيز آميخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. "کن مع الناس و لا تکن مع الناس" واقعا سخن پيغمبرانه است.

واقعيت، خوبي، و زيبايي؛ در اين دنيا جز اين سه، هيچ چيز ديگر به جستجو نمي¬ارزد.. نخستين، با انديشيدن، علم. دومين، با اخلاق، مذهب. و سومين، با هنر، عشق.

[عشق] مي¬تواند تو را از اين هر سه محروم کند. يک احساساتي لوس سطحي هذيان گوي خنگ. چيزي شبيه "جواد فاضل"، يا متين¬ترَش؛ "نظام وفا"، يا لطيف تـَرَش؛ "لامارتين"، يا احمق تـَرَش؛ "دشتي"، يا کثيف تـَرَش؛"بليتيس"! و نيز مي¬تواند تو را از زندان تنگ زيستن، به اين هر سه دنياي بزرگ پنجره¬اي بگشايد و شايد هم دري ... و من نخستينش را تجربه کرده¬ام و اين است که آن را "دوست داشتن" نام کرده¬ام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهي مي¬بخشد و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن مي¬کشاند و خوب شدن. و هم زيبايي و زيبايي¬ها (که کشف مي¬کند،که مي¬آفريند) چقدر در اين دنيا بهشت¬ها و بهشتي¬ها نهفته است. اما نگاه¬ها و دل¬ها همه دوزخي است. همه برزخي است که نمي¬بيند و نمي¬شناسد. کورند و کرند. چه آوازهاي ملکوتي که در سکوت عظيم اين زمين هست و نمي¬شنوند. همه جيغ و داد و غرغرو نق نق و قيل و قال و وراجي و چرت و پرت و بافندگي و محاوره.

واي، که چقدر اين دنياي خالي و نفرت بار براي فهميدن و حس کردن سرمايه دار است! لبريز است! چقدر مايه¬هاي خدايي که در اين سرزمين ابليس نهفته¬است! زندگي کردن وقتي معني مي¬يابد که فن استخراج اين معادن

3. با مردم باش و با مردم مباش

ناپيدا را بياموزي و تو مي¬داني که چقدر اين حرف با حرف¬هاي "ژيد" به "ناتانائل"ش شبيه است، با آن متناقض است! تنها نعمتي که براي تو در مسير اين راهي که عمر نام دارد آرزو مي¬کنم، تصادف با يکي دو روح فوق¬العاده است، با يکي دو دل بزرگ، با يکي دو فهم عظيم و خوب و زيبا است. چرا نمي¬گويم بيشتر؟ بيشتر نيست. " يکي" بيشترين عدد ممکن است. "دو" را براي وزن کلام آوردم و، نيست. گرچه من به اعجاز حادثه¬اي، اين کلام موزون را در واقعيت ِ ناموزون زندگيم، به حقيقت، داشتم."برخوردم" (به هر دو معني کلمه.

"کوير" را براي لمس کردن روحي که به ميراث گرفته¬ام و به ميراثت مي¬دهم بخوان و آن دستخط پشت عکسم را که در پاسخ خبر تولدت فرستادم براي تنها و تنها "نصيحت" که در زندگي مرتکب شده¬ام حفظ کن( به هر دو معني کلمه)

اما تو "سوسن" ساده مهربان ِاحساساتي ِزيباشناس ِ منظم ِدقيق و تو "سارا"ي رندِ عميق ِ عصيانگرِ مستقل. براي شما هيچ توصيه¬اي ندارم. در برابر اين تند بادي که بر آينده پيش ساخته شما مي¬وزد، کلمات که تنها امکاناتي است که اکنون در اختيار دارم چه کاري مي¬توانند کرد؟ اگر بتوانيد در اين طوفان کاري کنيد، تنها به نيروي اعجاز گري است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و اراده¬اي شود مسلح به آگاهي¬اي مسلط بر همه چيز و نقاد هر چه پيش مي¬آورند و دور افکننده هر لقمه¬اي که مي¬سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمي طباخ غذاهاي خويش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برايشان پخته¬اند. دعواي امروز بر سر اين است که لقمه کدام طباخي را بخورند . هيچکس به فکر لقمه ساختن نيست. آنچه مي¬خورند غذاهايي است که ديگران هضم کرده¬اند. و چه مهوع!

آن هم کي ها مي¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوين زن بودن شده¬اند! "هفده دي¬اي ها"! آزادزنان! اين تنها صفتي است که آن¬ها موصوفات راستين آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمي¬دهد. اين چادر هاي سياه را، نه فرهنگ و تمدن جديد، و نه رشد فکري، و نه شخصيت يافتن واقعي، و نه آشنايي با روح و بينش و مدنيت اروپا، بلکه آجان و قيچي از سر اينان برداشت، بر اندام اينان دريد، و آنگاه نتيجه اين شد که همان "شاباجي خانم" شد که بود، منتها به جاي حنا بستن، گلمو مي¬زند و به جاي خانه نشستن و غيبت کردن، شب

4. مقصود دکتر احتمالا اين کلمات باشد: "پوران عزيزم اين عکس را که چند لحظه پس از شنيدن خبر تولد احسان در يک کافه برداشته¬ام به رسم يادگار به تو تقديم مي کنم آثار پيري و "بابا" شدن به همين زودي در چهره ام نمايان است آن را به يادگار نگه دار تا بيست سال ديگر اين خط شعر را که از زبان فردوسي به تو مي نويسم بخواند و بداند که ميراث اجدادي خويش را که جز کتاب و فقر و آزادگي نيست چگونه بايد حفظ کند و او نيز جز رنج و علم و شرف در حيات خويش چيزي نيندوزد

چنين گفت مر جفت را نره شير

که فرزند ما گر نباشد دلير

ببريم از او مهر و پيوند پاک

پدرش آب دريا و مادرش خاک

1338 پاريس علي شريعتي

آن هم کي ها مي¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوين زن بودن شده¬اند! "هفده دي¬اي ها"! آزادزنان! اين تنها صفتي است که آن¬ها موصوفات راستين آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمي¬دهد. اين چادر هاي سياه را، نه فرهنگ و تمدن جديد، و نه رشد فکري، و نه شخصيت يافتن واقعي، و نه آشنايي با روح و بينش و مدنيت اروپا، بلکه آجان و قيچي از سر اينان برداشت، بر اندام اينان دريد، و آنگاه نتيجه اين شد که همان "شاباجي خانم" شد که بود، منتها به جاي حنا بستن، گلمو مي¬زند و به جاي خانه نشستن و غيبت کردن، شب نشيني مي¬کند و پاسور مي¬زند. يک "ملا باجي" اگر ناگهان تنبانش را در آورد و يا به زور درآوردند چه تغييراتي در نگاه و احساس و تفکر و شخصيتش رخ خواهد داد؟

اما مسأله به همين سادگي¬ها نيست. "زن روز" آمار داده¬است که از 1956 تا 66 (ده سال) موسسات آرايش و مصرف لوازم آرايش در تهران پانصد برابر شده است. و اين تنها منحني تصاعدي مصرف در دنيا و در تاريخ اقتصاد است و نيز تنها علت غايي همه اين تجدد بازي ها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نيمي از اندام اجتماع که تا کنون فلج بود و زنداني بود و از اين حرف¬ها ... اما اين¬ها باز يک فضيلت را دارايند. يعني يک امتياز بر رقباي املشان. .... چه گرفتاري عجيبي در قضاوت ميان اين دو صفِ متجانس ِمتخاصم پيدا کرده¬ام. هر وقت آن "ملاباجي گشنيز خانم¬ها" را مي¬بينم مي¬گويم؛ باز هم آن¬ها. و هر وقت آن "جيگي جيگي ننه خانم¬ها" را مي¬بينم، مي¬گويم باز هم همين¬ها.

و اما تو همسرم. چه سفارشي مي¬توانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هيچکسي را در زندگي کردن از دست نداده¬اي. نه در زندگي، در زندگي کردن. به خصوص بدان گونه که مرا مي¬شناسي و بدان صفات که مرا مي¬خواني. نبودن من خلائي در ميان داشتن¬هاي تو پديد نمي¬آورد. و با اين حال که چنان تصويري از روح من در ذهن خود رسم کرده¬اي وفاي محکم و دوستي استوار و خدشه ناپذيرت به اين چنين مني، نشانه روح پر از صداقت و پاکي و انسانيت توست.

به هر حال اگر در شناختن صفات اخلاقي و خصايل شخصيت انساني من اشتباه کرده باشي در اين اصل هر دو هم عقيده¬ايم که: اگر من هم انسان خوبي بوده¬ام همسر خوبي نبوده¬ام. و من به هر حال آن قدر خوب هستم که بدي¬هاي خويش را اعتراف کنم و آنقدر قدرت دارم که ضعف¬هايم را کتمان نکنم و در شايستگيم همين بس که خداوند با دادن تو آنچه را به من نداده است جبران کرده است و اين است که اکنون در حالي که همچون يک محتضر وصيت مي¬کنم ، احساس محتضر ندارم. که با بودن تو، مي¬دانم که نبودن ِمن، هيچ کمبودي را در زندگي کودکانم پديد نمي¬آورد و تنها احساسي که دارم همان است که در اين شعر توللي آمده¬است که:

برو اي مرد، برو چون سگ آواره بمير/ که وجود تو به جز لعن خداوند نبود// سايه شوم تو جز سايه ناکامي و يأس/ بر سر همسر و گهواره فرزند نبود

از طرف مالي، تنها يادآوري اين است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج کردم از حساب 2 بانک تعاوني و توزيع برداشت کرده¬ام، و البته دلم از اين کار چرکين بود و قصد داشتم در عيد امسال که قرضي مي¬کنم يا چيزي مي¬فروشم، براي پول منزل آن را مجددا باز گردانم و اميدوارم تو اين کار را بکني.

آرزوي ديگرم اين بود که يک سهم آب و زمين از "کاهه" بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزينه تحصيل شاگردان ممتاز مدرسه اين ده شود که در سبزوار تحصيلاتشان را تا سيکل يا ديپلم ادامه دهند (ماهي جهارصد و پنجاه تومان براي هر فرد و بنا بر اين سالي سه محصل مي¬توانند از اين بابت درس بخوانند البته با کمک¬هاي اضافي من و خانواده خودش)

کار سوم اين که جمعي از شاگردان آشنايم همه حرف¬ها و درس¬هاي چهار سال دانشکده را جمع و تدوين کنند و منتشر سازند که بهترين حرف¬هاي من در لابلاي همين درس¬هاي شفاهي و گفت و شنود¬هاي متفرقه نهفته است. ... و نيز کنفرانس¬هاي دانشکاهيم جداگانه، و نوشته¬هاي ادبيم در سبک کوير، جدا؛ و نوشته¬هاي پراکنده فکري و تحقيقيم جدا، و آنچه در اروپا نوشته¬ام جمع آوري شود و نگهداري، تا بعد¬ها که انشاءالله چاپ شود. . شعرهايم همه به دقت جمع آوري شود و سوزانده شود که نماند، مگر "قوي سپيد" و "غريب راه" و "در کشور" و "شمع زندان" و درس¬هاي اسلام شناسي، از "سقيفه به بعد"، با "امت و امامت" در ارشاد و کنفرانس¬هاي مربوط به حضرت علي و علت تشيع ايرانيان و ديالکتيک پيدايش فرق در اسلام و هر چه به اين زمينه¬ها مي¬آيد از جمله "بيعت" در کانون مهندسين و "علي حقيقتي بر گونه اساطير" و ... همه در يک جلد به نام جلد دوم اسلام شناسي تحت عنوان "امت و امامت" تدوين شود.

اگر مترجمي شايسته پيدا شد متن مصاحبه مرا با "گيوز" به فارسي ترجمه کند. در باره اين آثار بخصوص کتاب DESALIENATION DES SOCIETES MUSULMANS مرا و همچنين مقاله SOCIOLOGIE D’INITIATION مرا که با چهار جامعه شناس خارجي تحقيق کرده¬ايم و "اوت زتود" چاپ کرده است. کتاب L’ANGE SOLITAIRE مرا دلم نمي¬خواهد ترجمه کنند. کار گذشته¬اي و رفته¬اي است.

همه التماس¬هايت را از قول من نثار ... عزيزم کن که آنچه را از من جمع کرده و در باره¬ام نوشته از چاپش منصرف شود که خيلي رنج مي¬برم.

از دوستانم که در سال¬هاي اخير به علت انزوايي که داشتم و خود معلول حالت روحي و فشار طاقت شکن فکري و عصبي بود، از من آزرده شده¬اند، پوزش مي¬طلبم.و اميدوارم بدانند که دوري از آن¬ها نبود، گريز به خودم بود و اين دو، يکي نيست.

کتاب "کوير" را با اتمام آخرين مقاله و افزودن "داستان خلقت" يا "دردبودن" پس از پاکنويس تمام کنيد و منتشر سازيد. مقدمه¬اش تنها نوشته عين القضاة است. و در اولين صفحه¬اش اين جمله "توماس ولف": "نوشتن براي فراموش کردن است نه براي به ياد آوردن"

در پايان اين حرف¬ها بر خلاف هميشه احساس لذت و رضايت مي¬کنم که عمرم به خوبي گذشت. هيچوقت ستم نکردم. هيچوقت خيانت نکردم و اگر هم به خاطر اين بود که امکانش نبود، باز خود سعادتي است. تنها گناهي که مرتکب شده¬ام، يک بار در زندگيم بود که به اغواي نصيحتگران ِبزرگتر، و به فن کلاهگذاري سر خدا ... ، در هيجده سالگي، اولين پولي که پس از هفت هشت ماه کار، يکجا حقوقم را دادند و پولي که از مقاله نويسي جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد. و چون خرجي نداشتم، گفتند به بيع وشرط بده. من هم از معني اين کثافتکاري بيخبر، خانه کسي را گرو کردم به پنج هزار تومان، و به خودش اجاره دادم ماهي صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهي صد تومان ربح پولم را به اين عنوان مي¬گرفتم . و بعد فهميدم که بر خلاف عقيده علما و مصلحين دنيا، اين يک کار پليدي است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم. اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوي عفونت را از عمق جانم بلند مي¬کند و کاش قيامت باشد و آتش و آن شعله¬ها که بسوزاندش و پاکش کند. و گناه ديگرم که به خاطر ثوابي مرتکب شدم و آن مرگ دوستي بود که شايد مي¬توانستم مانعش شوم، کاري کنم که رخ ندهد، نکردم. گر چه نمي¬دانستم که به چنين سرنوشتي مي¬کشد و نمي¬دانم چه بايد مي¬کردم. در اين کار احساس پليدي نمي¬کنم. اما ده سال تمام گداخته¬ام و هر روز هم بدتر مي¬شود و سخت¬تر. و اگر جرمي بوده است آتش مکافاتش را ديده¬ام و شايد بيش از جرم. و جز اين، اگر انجام ندادن خدمتي يا دست نزدن به فداکاري گناه نباشد، ديگر گناهي سراغ ندارم.

و خدا را سپاس مي¬گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترين"شغل" را در زندگي مبارزه براي آزادي مردم و نجات ملتم مي¬دانستم و اگر اين دست نداد بهترين شغل يک آدم خوب، معلمي است و نويسندگي و من از هيجده سالگي کارم، اين هر دو. و عزيزترين و گران¬ترين ثروتي که مي¬توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتي زاده ايمان، و من تنها اندوخته¬ام اين، و نسبت به کارم و شايستگيم، ثروتمند، و جز اين، هيچ ندارم. و اميدوارم اين ميراث را فرزندانم نگاه دارند و اين پول را به ربح دهند و رباي آن را بخورند که حلال¬ترين لقمه است.

و حماسه¬ام اين که کارم گفتن و نوشتن بود و يک کلمه را در پاي خوکان نريختم. يک جمله را براي مصلحتي حرام نکردم و قلمم هميشه ميان من و مردم در کار بود و جز دلم يا دماغم کسي را و چيزي را نمي¬شناخت و فخرم اين که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترين بودم و در برابر هر ضعيف تر از خودم متواضعترين.

و آخرين وصيتم، به نسل جواني که وابسته آنم. و از آن ميان به خصوص روشنفکران، و از اين ميان بالاخص شاگردانم که هيچوقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمي¬توانسته¬اند به سادگي مقامات حساس و موفقيت¬هاي سنگين به دست آورند اما آنچه را در اين معامله از دست مي¬دهند بسيار گرانبها تر از آن چيزي است که به دست مي¬آورند.

و ديگر اين سخن يک لا ادري فرنگي که در ماندن من سخت سهيم بوده¬است که "شرافت مرد همچون بکارت يک زن است. اگر يک بار لکه دار شد ديگر هيچ چيز جبرانش را نمي¬تواند".

و ديگر اين که نخستين رسالت ما کشف بزرگ¬ترين مجهول غامضي است که از آن کمترين خبري نداريم و آن "متن مردم" است و پيش از آن که به هر مکتبي بگرويم بايد زباني براي حرف زدن با مردم بياموزيم و اکنون گنگيم. ما از آغاز پيدايشمان زبان آنها را از ياد برده¬ايم و اين بيگانگي، قبرستان همه آرزوهاي ما و عبث کننده همه تلاش¬هاي ماست.

و آخرين سخنم به آن¬ها که به نام روشنفکري، گرايش مذهبي مرا ناشناخته و قالبي مي¬کوبيدند، اين که:

دين چو مني گزاف و آسان نبود / روشن تر از ايمان من ايمان نبود // در دهر چو من يکي و آن هم کافر! / پس در همه دهر يک مسلمان نبود

ايمان در دل من، عبارت از آن سير صعودي¬اي است که پس از رسيدن به بام عدالت اقتصادي _ به معناي علمي کلمه _ و آزادي انساني _ به معناي غير بورژوازي اصطلاح _ در زندگي آدمي آغاز مي¬شود.»




لينك ثابت نوشته شده در 86/11/24ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط ..:: مسعود رحمانی ::..

در روز بيستم جمادي الثاني 1320 هجري قمري مطابق با 30 شهريور 1281 هجري شمسي (24 سپتامبر 1902 ميلادي) در شهرستان خمين از توابع استان مركزي ايران در خانواده اي اهل علم و هجرت و جهاد و در خانداني از سلاله زهراي اطهر سلام الله عليها، روح الله الموسوي الخميني پاي بر خاكدان طبيعت نهاد.
                                       امام خميني

او وارث سجاياي آبا و اجدادي بود كه نسل در نسل در كار هدايت مردم و كسب معارف الهي كوشيده اند. پدر بزرگوار امام خميني مرحوم آيه الله سيد مصطفي موسوي از معاصرين مرحوم آيه الله العظمي ميرزاي شيرازي (رض)، پس از آنكه سالياني چند در نجف اشرف علوم و معارف اسلامي را فرا گرفته و به درجه اجتهاد نايل آمده بود به ايران بازگشت و در خمين ملجا مردم و هادي آنان در امور ديني بود. در حاليكه بيش از 5 ماه از ولادت روح الله نمي گذشت، طاغوتيان و خوانين تحت حمايت عمال حكومت وقت، نداي حق طلبي پدر را كه در برابر زورگوئيهايشان به مقاومت برخاسته بود، با گلوله پاسخ گفتند و در مسير خمين به اراك وي را به شهادت رساندند. بستگان شهيد براي اجراي حكم الهي قصاص به تهران (دارالحكومه وقت) رهسپار شدند و بر اجراي عدالت اصرار ورزيدند تا قاتل قصاص گرديد.

بدين ترتيب امام خميني از اوان كودكي با رنج يتيمي آشنا و با مفهوم شهادت روبرو گرديد. وي دوران كودكي و نوجواني را تحت سرپرستي مادر مومنه اش (بانو هاجر) كه خود از خاندان علم و تقوا و از نوادگان مرحوم آيه الله خوانساري (صاحب زبده التصانيف) بوده است و همچنين نزد عمه مكرمه اش (صاحبه خانم) كه بانويي شجاع و حق جو بود، سپري كرد اما در سن 15 سالگي از نعمت وجود آن دو عزيز ني محروم گرديد.

حضرت امام از سنين كودكي و نوجواني با بهره گيري از هوشي سرشار، قسمتي از معارف متداول روز و علوم مقدماتي و سطح حوزه هاي دينيه، از آن جمله ادبيات عرب، منطق و فقه و اصول را نزد معلمين و علماي منطقه (نظير آقا ميرزا محمود افتخار العلما، مرحوم ميرزا رضا نجفي خميني، مرحوم آقا شيخ علي محمد بروجردي، مرحوم آقا شيخ محمد گلپايگاني و مرحوم آقا عباس اراكي و بيش ازهمه نزد برادر بزرگش آيه الله سيدمرتضي پسنديده) فرا گرفت و در سال 1298 هـ ش عازم حوزه علميه اراك شد.

                           امام خميني


تحصيل و تدريس

اندكي پس از هجرت آيه الله العظمي حاج شيخ عبدالكريم حايري يزدي رحمه الله عليه (نوروز 1300 هجري شمسي، مطابق با رجب المرجب 1340 هجري قمري) امام خميني نيز رهسپار حوزه علميه قم گرديد و به سرعت مراحل تحصيلات تكميلي علوم حوزوي را نزد اساتيد حوزه قم طي كرد. كه مي توان از فرا گرفتن تتمه مباحث كتاب مطول (در علم معاني و بيان) نزد مرحوم آقا ميرزا محمد علي اديب تهراني و تكميل دروس سطح نزد مرحوم آيه الله سيدمحمد تقي خوانساري، و بيشتر نزد مرحوم آيه الله سيد علي يثربي كاشاني و دروس خارج فق و اصول نزد زعيم حوزه قم آيه الله العظمي حاج شيخ عبدالكريم حايري يزدي رضوان الله عليهم نام برد.

روح حساس و جستجوگر امام خميني باعث مي شد تا ايشان تنها به ادبيات عرب و دروس فقه و اصول بسنده نكند و به ديگر رشته هاي علمي نيز علاقمندانه روي آورد. از اينرو همزمان با فراگيري فقه و اصول نزد فقها و مجتهدين وقت به فراگيري رياضيات و هئيت و فلسفه نزد مرحوم حاج سيدابوالحسن رفيعي قزويني و ادامه همين دروس به اضافه علوم معنوي و عرفاني نزد مرحوم آقا ميرزا علي اكبر حكمي يزدي و عروض و قوافي و فلسفه اسلامي و فلسفه غرب را نزد مرحوم آقا شيخ محمد رضا مسجد شاهي اصفهاني و اخلاق و عرفان را نزد مرحوم آيه الله حاج ميرزا جواد ملكي تبريزي و عاليترين سطوح عرفان نظري و عملي را به مدت شش سال نزد مرحوم آيه الله آقا ميرزا محمد علي شاه آبادي ـ اعلي الله مقاماتهم ـ بپردازد.

                             امام خميني

پس از رحلت آيه الله العظمي حايري يزدي تلاش امام خميني به همراه جمعي ديگر از مجتهدين حوزه علميه قم به نتيجه رسيد و آيه الله العظمي بروجردي (رض) به عنوان زعيم حوزه علميه عازم قم گرديد. در اين زمان. امام خميني به عنوان يكي از مدرسين و مجتهدين صاحب راي در فقه و اصول و فلسفه و عرفان و اخلاق شناخته مي شد و زهد و وارستگي، تعبد و تقواي او زبانزد خاص و عام بود. همين خصلتهاي متعالي كه از طريق سالها مجاهده با نفس و رياضتهاي شرعي و تجربه مباني و مفاهيم عرفاني در متن زندگي شخصي و اجتماعي به دست آمده بودند و همچنين مشي سياسي حضرت امام كه سخت معتقد به حفظ كيان حوزه ها و اقتدار روحانيت و زعامت ديني به عنوان تنها پناهگاه مردم در آن روزها ي خطير و پرآشوب بود، اين عوامل موجب مي شدند تا آن حضرت عليرغم شايستگيها و اختلاف نظرها، همواره علم و فضل و تلاش خويش را در خدمت به تحكيم حوزه تازه تاسيس علميه قم و به عنوان مدافعي دلسوز در كنار آيه الله العظمي حايري و آيه الله العظمي بروجردي باقي بماند. پس از رحلت آيه الله بروجردي نيز امام خميني علي رغم رويكرد گسترده طلاب و فضلا و جامعه اسلامي به ايشان به عنوان يكي از مراجع تقليد، از هر گونه اقدامي كه شائبه موقعيت طلبي و مقام خواهي داشته باشد به شدت پرهيز داشت و دوستان خويش را همواره به بي اعتنايي به اينگونه مسائل فرا مي خواند. در زماني كه آگاهان جامعه اسلامي گرد وجود او را به عنوان منادي اسلام راستين گرفتند و آرزوهاي خويش را در تقوي و علم و آگاهيهاي وي يافتند، كمترين تغييري در مشي و منش امام خميني پديد نيامد و اين تكيه كلام هميشگي او بود كه مي فرمود:

                               امام خميني

«من خود را خادم و سرباز اسلام و ملت مي دانم».

حضرت امام طي سالهاي طولاني در حوزه علميه قم به تدريس چندين دوره فقه، اصول، فلسفه و عرفان و اخلاق اسلامي در مدرسه فيضيه، مسجد اعظم، مسجد محمديه، مدرسه حاج ملاصادق، مسجد سلماسي و.. .. همت گماشت و در حوزه علميه نجف نيز قريب 14 سال در مسجد شيخ اعظم انصاري (ره) معارف اهل بيت و فقه را در عاليترين سطوح تدريس نمود و در نجف بود كه براي نخستين بار مباني نظري حكومت اسلامي را در سلسله درسهاي ولايت فقيه بازگو نمود. به گفته شاگردان ايشان درس امام خميني از معتبرترين كانونهاي درسي حوزه محسوب مي شد و در برخي از دوره هاـ سالهاي تدريس در حوزه علميه قم ـ شاگردان حاضر در محضر استاد به 1200 نفر هم رسيده بود كه در ميان آنان دهها تن از مجتهدين مسلم و شناخته شده حاضر بودند و ازمكتب فقه و اصول امام خميني بهره مي بردند. از بركات سالها تدريس امام خميني تربيت صدها و بلكه به اعتبار مدت طولاني تدريس هزاران عالم و فرزانه اي بوده است كه هر يك از آنها اينك روشني بخش حوزه هاي دينيه اند و مجتهدان و فقيهان و عرفاي برجسته و مطرح امروز در حوزه علميه قم و ديگر مراكز ديني در زمزه شاگردان مكتب آن حضرت مي باشند و متفكراني همچون علامه شهيد استاد مطهري و شهيد مظلوم دكتر بهشتي افتخارشان اين بود كه سالها از محضر آن عارف كامل فيض برده اند. و امروزه چهره هاي درخشان روحانيتي كه انقلاب اسلامي و نظام جمهوري اسلامي را در مصادر امور كشور راهبري مي كنند از تربيت يافتگان مكتب فقهي و سياسي امام خميني بشمار مي روند.



صفات بارز امام

امام خميني (ره) از نظر علم و عمل، درك عميق معرفتي و نيز تقواي عملي و علمي، از بزرگ ترين شخصيت هاي اسلامي به شمار مي آمد. ايشان هم چنين در انديشه ديني و تسلط بر معارف تشيع، وارستگي، تهذيب نفس، شجاعت، درك زمان، شناخت جامعه، رأفت با دوستان و شدت با دشمنان بي نظير بود. اراده پولادين وي كه ريشه در ايمان و اتكايش به خداوند داشت، اجازه نمي داد هيچ مانعي در عملي ساختن مقاصد والايش جلودار شود. ايشان در عين حال انساني بسيار مهربان، سرشار از عطوفت، خويشتن دار و پرهيز كار بود و صبر و استقامت، مانع از آن بود كه سخت ترين حوادث، خللي در اراده ايشان در رسيدن به هدف ايجاد كند.



قاطعيت امام (ره):

زماني كه امام خميني (ره) امري را وظيفه و تكليف شرعي خويش تشخيص مي دادند، اگر ساير افراد هم با آن مخالفت مي كردند، با قاطعيت تمام و بدون هيچ ترس و واهمه اي آن را دنبال كرده و انجام مي دادند. ايشان در زمان پهلوي، خطاب به فرستاده رژيم شاه مي گويند: «اين را بدانيد تا زنده هستم، اگر در خانه ام را هم به رويم ببنديد، از پاي نخواهم نشست و با اين نيش قلم، عليه شما خواهم نوشت و اگر نشد، از شكاف در سخنم را به مردم خواهم رساند».



سيماي مردمي امام (ره):

جمله ويژگي هاي رهبري الهي امام خميني (ره) آميختگي بعد الهي با روح مردم داري ايشان بود. حضرت امام (ره) پيوسته خود را خدمتگزار و عاشق مردم مي دانستند. ايشان مي فرمودند: «مردم شريف ايران! من فرد فرد شما را چون فرزندان خويش مي دانم و شما مي دانيد كه من به شما عشق مي ورزم و شما را مي شناسم، شما هم مرا مي شناسيد».



نظم در زندگي:

امام خميني در پيروي از فرمايش امام علي (ع)، در رعايت پرهيزكاري و نظم در امور، از نمونه هاي كامل به شمار مي روند كه ضمن تهذيب نفس و تقوا، براي تمامي ساعات شبانه روز برنامه اي خاص داشتند. تمامي كارهاي ايشان، از جمله مطالعه، عبادت، دعا و نيايش، رسيدگي به امور مسلمانان و كشورهاي اسلامي، استراحت و اوقات فراغت و انجام امور برنامه و زمان مشخصي داشتند. ايشان ضمن پشتكار و خستگي ناپذيري، بر خدا توكل مي كردند كه همين ويژگي ها، سبب بهره برداري هرچه بهتر از ساعات پر بركت عمر ايشان به شمار مي رود.



امام و نماز:

نماز، ارتباط بين بنده و خداوندگار عالميان و صفا دهنده روح آدمي است كه آن را جاني تازه مي بخشند. نقل مي كنند در روزهايي كه امام خميني (ره)، در بيمارستان تحت معالجه و عمل جراحي بودند و زير دستگاه اكسيژن قرار داشتند، نماز ظهر و عصر آن روز را به همان وضع ادا نمودند و حتي در آن حال، نماز شب خود را نيز ترك نكردند.

حضرت امام خميني (ره)، براي نماز تميزترين جامه را بر تن مي كردند. ايشان سپس با دقت وضو مي گرفتند و محاسن مبارك خود را شانه مي كردند. بعد عطر مي زدند و پس از گذاشتن عمامه بر سرشان به نماز مي ايستادند. حتي در هنگام بيماري و با وجود زخمي بزرگ در ناحيه شكم، ايشان موقع نماز، تميزترين جامه ها را بر تن مي كردند.



امام و دوستي با فرزندان:

امام خميني (ره) در عين داشتن صلابت و صراحت، پدري مهربان و دل سوز و ياري امين براي اطرافيان و آشنايان نيز بودند. يكي از فرزندان اين بزرگوار در وصف پدر چنين مي گويد: «امام با افراد خانواده بسيار گرم و مهربان بودند، ولي در عين حال به خاطر جذبه اي كه داشتند، از ايشان حساب مي برديم. امام همه اولادشان را به يك نظر نگاه مي كردند، به طوري كه بعد از اين همه سال، متوجه نشديم كدام يك از فرزندانشان را بيش تر دوست داشته اند».



آينده نگري و عاقبت سنجي امام:

آينده نگري و عاقبت انديشي در امور، از ويژگي هاي شخصيتي امام خميني (ره) به شمار مي رفت كه همواره به آن توجه وافري داشتند. ايشان در جايي فرموده بودند: « در اين مبارزه، بذري را كه الان مي كاريم، ممكن است پنجاه سال ديگر به نتيجه برسد».



بصيرت و بينش امام

بصيرت، بينايي و ديدن مسائل و عمق زواياي امور، از ويژگي هاي شخصيتي امام خميني (ره) به شمار مي رفت كه در فراز و نشيب هاي مسايل، از آن استفاده مي كردند. ايشان نقل مي كنند كه: « گاهي كسي پيش من آمده، شروع به صحبت مي كند (؛ولي) هنوز حرفش تمام نشده، مي فهمم كه آن چه مي خواهد بگويد، چه نقشه اي دارد و چه نتيجه اي مي خواهد از اين ملاقات بگيرد.»

امام خميني (ره) از همه علوم لازمه براي موفقيت در نهضت بهره مند بود. او عالمي اسلام شناس، سياستمدار، مردم شناس، آگاه به مسائل روز دنيا و تاريخ عمومي و تاريخ اسلام بود كه از فلسفه و عرفان و اخلاق و همه علوم تخصصي حوزوي در حد بسيار بالايي برخودار بود به گونه اي كه نه تنها در حركت هاي خود نياز علمي به كسي نداشت؛ بلكه از استادان مشهور به شمار مي رفت. يكي از نزديكان امام مي گويد: «يكي از اساتيد نجف مي گفت: من بيست سال در نجف درس خواندم و خيال مي كردم مستغني شده ام، اما وقتي امام نجف آمدند و من به درس او رفتم! ديدم خير، هنوز چيزي نفهميده ام».



امام (ره) و طرح مباحث نظري حكومت:

با تبعيد شدن امام خميني (ره) به نجف اشرف، ايشان در بهمن 1348، سلسله درس هايي را درباره حكومت اسلامي و ولايت فقيه مطرح نمودند. امام در آن درس ها، دورنماي مبارزه و هدف هاي نهضت را ترسيم، و مباني فقهي، اصولي و عقلي حكومت اسلامي و مباحث نظري حكومت داري را ارائه كردند. با انتشار اين مطالب در قالب كتاب ولايت فقيه، شور تازه اي در ميان مبارزان به وجود آمد.



امام (ره) و طرح مسايل نوين فقهي:

دوران تبعيد امام خميني (ره) در تركيه، با سختي هاي زيادي همراه بود، به گونه اي كه حتي ايشان حق پوشيدن لباس روحانيت را نداشت. اين دوران تبعيد، يازده ماه به طول انجاميد. ترك ها براي منزوي ساختن ايشان، چندين بار محل سكونت را تغيير دادند، اما امام چون كوهي استوار در مقابل دشمنان ايستاده و با وجود همه مشكلات، با استفاده از فرصت به دست آمده در تركيه، به تدوين كتاب تحرير الوسيله پرداختند كه در آن، براي اولين بار از احكام جهاد، دفاع، امر به معروف و نهي از منكر، در رساله هاي عمليه ياد شده بود.



امام، عرفان و تعقل:

بيش تر عرفا، سير و سلوك را امري نفي كننده تعقل، يا جداي از آن مي دانند و عقيده دارند كه راه عرفان، جداي از طريق عقل است و مسايل عرفاني، يافتني است، نه گفتني. امام خميني (ره) نه تنها در پيمودن اين مسير، عقل را مردود نمي شمردند؛ بلكه براي طرح مباني عرفاني و خداشناسي، استدلال عقلي هم مي كردند. در واقع امام، با تأثير پذيري از قرآن و تعاليم اهل بيت (ع) براي عنصر تفكر و انديشه، احترام خاصي قائل بوده و از تعقل به شدت حمايت مي كردند. در عرفان ايشان، تفكر و تحقيق، يكي از اركان و سلوك به شمار مي آيد.



امام و درس اخلاق:

پس از رحلت آيت الله حاج ميرزا جواد آقا ملكي تبريزي، استاد بزرگ اخلاق، امام خميني (ره) اين درس را در عصر روزهاي جمعه ادامه دادند كه البته بعدها توسط كارگزاران رضاخان به تعطيلي كشيد. يكي از شاگردان اين كلاس مي گويد: «امام، در هفته يك بار درس اخلاق داشتند كه يك هفته انسان را كنار از گناه نگاه مي داشت و تحت تأثير آن، او را از تمايلات مادي و حيواني باز مي داشت».



امام و توصيه به تهذيب نفس در جواني:

حضرت امام خميني (ره) در نامه اي كه به فرزندشان حاج احمد آقا نگاشت، در مورد چگونگي استفاده از دوران جواني، چنين سفارش مي كند. «عزيزم! از جواني به اندازه اي كه باقي است، استفاده كن در پيري همه چيز از دست مي رود؛ حتي توجه به آخرت و خداي تعالي. از مكرهاي بزرگ شيطان و نفس اماره آن است كه جوانان را وعده طول عمر مي دهد و تا لحظه آخر با وعده هاي پوچ، انسان را از ذكر خدا و اخلاص براي او باز مي دارد تا مرگ برسد و در آن حال، ايمان را اگر تا آن وقت نگرفته باشد، مي گيرد».


                            امام خميني


امام (ره) از ديدگاه مقام معظم رهبري:

مقام معظم رهبري، عظمت روح و شخصيت والاي امام خميني (ره) را چنين بيان مي كنند: « نام آور بزرگ دوران معاصر، يعني امام روح امام خميني (ره) دانشمندي پارسا و خردمندي پرهيزكار و حكيمي سياست مدار و مؤمني نوانديش و عارفي شجاع و هوشمند و فرمانروايي عادل و مجاهدي فداكار بود. او فقيه و اصولي و فيلسوف و عارف و معلم اخلاق و اديب و شاعر بود. در او خصلت هاي برجسته خداداد، در آميخته با آن چه او خود از معارفي قرآني آموخته و دل و جانش را به آن زيور داده بود، شخصيت عظيم و جذاب و تأثير گذاري پديد آورده بود كه هر يك از چهره هاي برجسته يك قرن اخير جهان ـ كه قرن رجال بزرگ و مصلحان نام آور ديني و سياسي و اجتماعي است ـ در برابر آن كم جاذبه و يك بُعدي و كوچك به نظر مي آمدند».



لينك ثابت نوشته شده در 86/11/24ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط ..:: مسعود رحمانی ::..

شرح مختصر زندگاني مولف شهيد

شرح مختصر زندگاني مولف شهيد

استاد شهيد آيت الله مطهري در 13 بهمن 1298 هجري شمسي در فريمان  واقع در 75 کيلومتري شهر مقدس مشهد در يک خانواده اصيل روحاني چشم به جهان مي گشايد. پس از طي دوران طفوليت به مکتبخانه رفته و به فراگيري دروس ابتدايي
مي پردازد. در سن دوازده سالگي به حوزه علميه مشهد عزيمت نموده و به تحصيل مقدمات علوم اسلامي اشتغال مي ورزد. در سال 1316 عليرغم مبارزه شديد رضاخان با روحانيت و عليرغم مخالفت دوستان و نزديکان، براي تکميل تحصيلات خود عازم حوزه علميه قم مي شود در حالي که به تازگي موسس گرانقدر آن آيت الله العظمي حاج شيخ عبدالکريم حائري يزدي ديده از جهان فروبسته و رياست حوزه را سه تن از مدرسان بزرگ آن آيات عظام سيد محمد حجت، سيد صدرالدين صدر و سيد محمد تقي خوانساري به عهد گرفته اند.

در دوره اقامت پانزده ساله خود در قم از محضر مرحوم آيت الله العظمي بروجردي (در فقه و اصول) و حضرت امام خميني ( به مدت 12 سال در فلسفه ملاصدرا و عرفان و اخلاق و اصول) و مرحوم علامه سيد محمد حسين طباطبائي (در فلسفه : الهيات شفاي بوعلي و دروس ديگر) بهره مي گيرد. قبل از هجرت آيت الله العظمي بروجردي به قم نيز استاد شهيد گاهي به بروجرد مي رفته و از محضر ايشان استفاده مي کرده است. مولف شهيد مدتي نيز از محضر مرحوم آيت الله حاج ميرزا علي آقا شيرازي در اخلاق و عرفان بهره هاي معنوي فراوان برده است. از اساتيد ديگر استاد مطهري مي توان از مرحوم آيت الله سيد محمد حجت ( در اصول) و مرحوم آيت الله سيد محمد محقق داماد (در فقه) نام برد. وي در مدت اقامت خود در قم علاوه بر تحصيل علم، در امور اجتماعي و سياسي نيز مشارکت داشته و از جمله با فدائيان اسلام در ارتباط بوده است. در سال 1331 در حالي که از مدرسين معروف و از
اميدهاي آينده حوزه به شمار مي رود به تهران مهاجرت مي کند. در تهران به تدريس در مدرسه مروي و تأليف و سخنرانيهاي تحقيقي مي پردازد. در سال 1334 اولين جلسه تفسير انجمن اسلامي دانشجويان توسط استاد مطهري تشکيل مي گردد. در همان سال تدريس خود در دانشکده الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران را آغاز مي کند. در سالهاي 1337 و 1338 که انجمن اسلامي پزشکان تشکيل مي شود .استاد مطهري از سخنرانان اصلي اين انجمن است و در طول سالهاي 1340 تا 1350 سخنران منحصر به فرد اين انجمن مي باشد که بحثهاي مهمي از ايشان به يادگار مانده است.

کنار امام بوده است به طوري که مي توان سازماندهي قيام پانزده خرداد در تهران و هماهنگي آن با رهبري امام را مرهون تلاشهاي او و يارانش دانست. در ساعت 1 بعد از نيمه شب روز چهارشنبه پانزده خرداد 1342 به دنبال يک سخنراني مهيج عليه شخص شاه به وسيله پليس دستگير شده و به زندان موقت شهرباني منتقل مي شود و به همراه تعدادي از روحانيون تهران زندانی مي گردد. پس از 43 روز به دنبال مهاجرت علماي شهرستانها به تهران و فشار مردم، به همراه ساير روحانيون از زندان آزاد مي شود.

پس از تشکيل هيئتهاي موتلفه اسلامي، استاد مطهري از سوي امام خميني همراه چند تن ديگر از شخصيتهاي روحاني عهده دار رهبري اين هيئتها مي گردد. پس از ترور حسنعلي منصور نخست وزير وقت توسط شهيد محمد بخارايي کادر رهبري هيئتهاي موتلفه شناسايي و دستگير مي شود ولي از آنجا که قاضي يي که پرونده اين گروه تحت نظر او بود مدتي در قم نزد استاد تحصيل کرده بود به ايشان پيغام مي فرستد که حق استادي را به جا آوردم و بدين ترتيب استاد شهيد از مهلکه جان سالم بدر مي برد. سنگينتر مي شود. در اين زمان وي به تأليف کتاب در موضوعات مورد نياز جامعه و ايراد سخنراني در دانشگاهها، انجمن اسلامي

کردن محتواي نهضت اسلامي پزشکان، مسجد هدايت، مسجد جامع نارمک و غيره ادامه مي دهد. به طور کلي استاد شهيد که به يک نهضت اسلامي معتقد بود نه به هر نهضتي، براي اسلامي کردن محتواي نهضت تلاشهاي ايدئولوژيک بسياري نمود و با اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود و با کجرويها و انحرافات مبارزه سرسختانه کرد. در سال 1346 به کمک چند تن از دوستان اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود به طوري که مي توان او را بنيانگذار آن موسسه دانست. ولي پس از مدتي به علت تکروي و کارهاي خودسرانه و بدون مشورت يکي از اعضاي هيئت مديره و ممانعت او از اجراي طرحهاي استاد و از جمله ايجاد يک شوراي روحاني که کارهاي علمي و تبليغي حسينيه زير نظر آن شورا باشد سرانجام در سال 1349 عليرغم زحمات زيادي که براي آن موسسه کشيده بود و عليرغم اميد زيادي که به آينده آن بسته بود در حالي که در آن چند سال خون دل زيادي خورده بود از عضويت هيئت مديره آن موسسه استعفا داد و آن را ترک گفت.

در سال 1348 به خاطر صدور اعلاميه اي با امضاي ايشان و حضرت علامه طباطبايي و آِيت الله حاج سيد ابوالفضل مجتهد زنجاني مبني بر جمع اعانه براي کمک به آوارگان فلسطيني و اعلام آن طي يک سخنراني در حسينيه ارشاد دستگير شد و مدت کوتاهي در زندان تک سلولي به سربرد. از سال 1349 تا 1351 برنامه هاي تبليغي مسجدالجواد را زير نظر داشت و غالباً خود سخنران اصلي بود تا اينکه آن مسجد و به دنبال آن حسينيه ارشاد تعطيل گرديد و بار ديگر استاد مطهري دستگير و مدتي در بازداشت قرار گرفت. پس از آن استاد شهيد سخنرانيهاي خود را در مسجد جاويد و مسجد ارک و غيره ايراد مي کرد. بعد از مدتي مسجد جاويد نيز تعطيل گرديد. در حدود سال 1353 ممنوع المنبر گرديد و اين ممنوعيت تا پيروزي انقلاب اسلامي ادامه داشت.

اما مهمترين خدمات استاد مطهري در طول حيات پر برکتش ارائه ايدئولوژي اصيل اسلامي از طريق درس و سخنراني و تأليف کتاب است. اين امر خصوصاً در سالهاي 1351 تا 1357 به خاطر افزايش تبليغات گروههاي چپ و پديد آمدن گروههاي مسلمان چپ زده و ظهور پديده التقاط به اوج خود مي رسد. گذشته از حضرت امام، استاد مطهري اولين شخصيتي است که به خطر سران سازمان موسوم به « مجاهدين خلق ايران » پي مي برد و ديگران را از همکاري با اين سازمان باز مي دارد و حتي تغيير ايدئولوژي آنها را پيش بيني مي نمايد. در اين سالها استاد شهيد به توصيه حضرت امام مبني بر تدريس در حوزه علمي قم هفته اي دو روز به قم عزيمت نموده و درسهاي مهمي در آن حوزه القا مي نمايد و همزمان در تهران نيز درسهايي در منزل و غيره تدريس مي کند. در سال 1355 به دنبال يک درگيري با يک استاد کمونيست دانشکده الهيات! زودتر از موعد مقرر بازنشسته مي شود. همچنين در اين سالها استاد شهيد با همکاري تني چند از شخصيتهاي روحاني، «جامعه روحانيت مبارز تهران » را بنيان مي گذارد بدان اميد که روحانيت شهرستانها نيز به تدريج چنين سازماني پيدا کند.
گرچه ارتباط استاد مطهري با امام خميني پس از تبعيد ايشان از ايران به وسيله نامه و غيره استمرار داشته است ولي در سال 1355 موفق گرديد مسافرتي به نجف اشرف نموده و ضمن ديدار با امام خميني درباره مسائل مهم نهضت و حوزه هاي علميه با ايشان مشورت نمايد. پس از شهادت آيت الله سيد مصطفي خميني و آغاز دوره جديد نهضت اسلامي، استاد مطهري به طور تمام وقت درخدمت نهضت قرار مي گيرد و در تمام مراحل آن نقشي اساسي ايفا مي نمايد. در دوران اقامت حضرت امام در پاريس، سفري به آن ديار نموده و در مورد مسائل مهم انقلاب با ايشان گفتگو مي کند و در همين سفر امام خميني ايشان را مسؤول تشکيل شوراي انقلاب اسلامي مي نمايد. هنگام بازگشت امام خميني به ايران مسؤوليت کميته استقبال از امام را شخصاً به عهده مي گيرد و تا پيروزي انقلاب اسلامي و پس از آن همواره در کنار رهبر عظيم الشأن انقلاب اسلامي و مشاوري دلسوز و مورد اعتماد براي ايشان بود تا اينکه در ساعت بيست و دو و بيست دقيقه سه شنبه يازدهم ارديبهشت ماه سال 1358 در تاريکي شب در حالي که از يکي از جلسات فکري سياسي بيرون آمده بود يا گلوله گروه نادان و جنايتکار فرقان که به مغزش اصابت نمود به شهادت مي رسد و امام و امت اسلام در حالي که اميدها به آن بزرگمرد بسته بودند در ماتمي عظيم فرو مي روند.

سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.




لينك ثابت نوشته شده در 86/11/24ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط ..:: مسعود رحمانی ::..

 

بسم الله الرحمن الرحيم
نوشتاري که در پيش روي داريد معرفي بسيار کوتاه و اجمالي از گروهي است که به شهادت رساندن فرزنداني از اسلام ، همچون شهيد بزرگوار مطهري را انجام داده است.
البته مقصود نگارنده نقد فکري و علل انحرافات و ... اين گروه نبوده و حتي در بسياري از موارد از ذکر جوابهايي که به ذهن نويسنده رسيده خودداري شده و به ذکر نقل قول از خود گروه اکتفا شده است. بلکه غرض آن بوده تا شروعي باشد که صاحبنظران در اين امر به نقد اين گروهک و بلکه تمامي گروههايي که چه از ناحيه شرق يا غرب تغذيه شده و مي شوند بپردازند.
گروههايي که عليه نظام جمهوري اسلامي دست به مخالفت زده و احيانا در مقابل آن ايستادند. نظامي که رهرو شخصيتي است که درطول خلافتش در راه پياده کردن عدالت با انواع دسيسه ها و توطئه ها و ... روبرو بود و در نهايت توسط همين قشر ترور شد و به شهادت رسيد.
همچنانکه با شهادت حضرت علي (ع) نتوانستند راه آنحضرت را سد نمايند، اينان نيز نخواهند توانست با اين توطئه ها مانع رشد و تکامل اين انقلاب اينان نيز نخواهد توانست با اين توطئه ها مانع رشد و تکامل اين انقلاب شوند، بلکه اين شهادت هاست که نهال انقلاب را بارورتر نموده و باعث شکوفايي هر چه بيشتر آن مي گردد.
بهر حال اميد است اين انتقلاب زمينه ساز حکومت جهاني حضرت مهدي (عج) گشته و با ظهور آنحضرت به دست صاحب اصلي آن برسد ان شاء الله.
از جنايات اين گروه از جمله به شهادت رساندن استاد مطهري بوده است شهيدي که امام خميني (ره) در شهادتش به سوگ نشست و او را حاصل عمر خويش خواند اگر ضابطه عظمت و اهميت يک گروه و سازمان به تشکيلات و سازماندهي آن تعداد اعضا و هواداران و شخصيتهاي اصليآن گروه باشد پرداختن به گروه فرقان و صرف وقت براي نوشتن يا مطالعه کردن پيرامون آن امري بيهوده است.
فرقان با چنين ضوابطي به راستي گروهک است و اگر عمق فجايع و جناياتي که آفريده است زياد نبود بهتر آن بود که به مصداق آيه کريمه قرآن مي فرمايد و اذا مروا باللغو مرول و کراما، در کمال کرامت نفساني رهايش کنيم و بگذاريم که اين باطل نيز با فراموش شدنش بميرد.
تاريخچه
فرقان گروهي بودند که حداکثر اعضا و افرادش عددي بين 50 الي 60 نفر بودند رهبر گروه (که در اوج فعاليتهايش 20 ساله بود) اعضاء گروه خود را در طول سه چهارسال از ميان دوسه دروه جلسه قرائت و باصطلاح تفسير قرآن ، در تهران انتخاب نمود. اومطالبي را که در اين جلسات تدريس مي کرد جمع آوري ، تدوين و تکثير کرد، و اين سالها را سالهاي تدوين ايدئولوژي ناميد.
رهبر گروه بود به نام اکبر گودرزي که قريب سه الي چهارسال ، دروس مقدمات و قسمتي از سطح را در حوزه هاي علميه خوانسار، قم و تهران فراگرفته بود وي قبل ازت حصيل در حوزه مدتي در مزرعه پدرش کشاورزي کرده بود و در مدارس فرهنگي نيز تا کلاس سوم متوسطه و تا اوائل رسائل، خوانده بود و آنچنانکه خودش اظهار مي داشت منطق مظفر را نيز درس گرفته بود ، ليکن فلسفه و علومي ديگر نظير معاني بيان را نخوانده بود.
دوره تدوين ايدئولوژي گروه فرقان کلا در زمان طاغوت بوده است و پس از پيروزي انقلاب دست به تررو زدند و باصطلاح خودشان دست به عمل از اين نظر که زمان تکوين گروه در زمان طاغوت بود به عنوان يک گروه ضد رژيم شاه جلوه کرده بود و در آن زمان قسمتي از اطلاعيه ها و کتب تفسير خود را منتشر شاخت. رهبر گروه فرقان اين نشريات را ايدئولوژي مدون معرفي کرد.گروه فرقان اعلام مي دارد و اظهار مي کند که محتواي آنها را از دروسي که در حوزه علميه خوانده اخذ و اقتباس ننموده است ، بلکه جلساتي را که از سن اين گروه را تيجه داد و آن را تا مرحله ثمر دهي و اقدام به قيام مسلحانه سوق داد.و معتقد است کليه عملکردها و عقايد مدون و باصطلاح منسجم سازمان نيز نتيجه مستقيم تدوين ايدئولوژي همان است که در جلسات مذکور تحقق يافته بود.
سازمان در يک جلسه چهارنفري ترروها را تصويب مي کردند (البته گاهي هم پنج يا شش نفري بودند)
از آنجايي كه سازمان به آنصورت داراي تشكيلات نبود و اعضاي آن نيز وظايف كاملا مشخص را نداشتند لذا در پنجمين جلسات چهار ، پنچنفره مسائل روز را تحليل مي كردند و افرادي را كه بايد بعنوان اشخاص و افراد ضد خلق و به اتهام همكاري با جمهوري اسلامي كه معتقد بودند صد توحيدي است ترور شوند مشخص مي كردند. اگرچه حقارت و پستي كه اين گروه دارد ارزشي ندارد كه انسان به تحقيق و بررسي پيرامون آن پردازد اما در برابر اين حقارت ها ، در بدو نظر انسان را به گذشتن از آن فرا مي خواند امام عمق جنايات اين گروه و شدت ضربات هولناكي كه به اسلام زدند همچون ترور شهيد مطهري، مفتح و ... و مهمتر از آن تاويل و توجيه و تفسير به راي آيات قران كريم و روايات و نهج البلاغه ما را به مطالعه و تحقيق (هر چند گذرا) وادار مي سازد.
سازماني كه هر چند زمان تكوينش در رژيم طاغوت بود و به عنوان يك گروه ضد رژيم معرفي شده بود. در همان سال 57 سه عنصر اصلي حاكم بر سرنوشت ملت ايران را رژيم پهلوي روحانيت و كمونست ها ميدانست و از روحانيت به عنوان روحانيت حاكم و رهبران توده ناآگاه و مردم عقب مانده نام مي برد و رهبري اقشار تحصيلكرده را با چپي ها مي دانست و معتقد بود اگر رژيم طاغوت سرنگون شود قشر تحصيلكرده و رهبران آنها (يعني كمونيستها) قدرت را به دست خواهند گرفت.
تحليل فرقان از تاسيس جمهوري اسلامي
فرقان معتقد بود كه انقلاب اسلامي مشابه نهضت تنباكو، مشروطيت و ملي شدن نفت است و مي گويد پس از پيروزي انقلاب (انقلابي كه به اصالت آن حركت واقعي مردم شكي ندارد.) روحانيت كه بدون قصد مردم به شكل كودتا به قدرت رسده اند به علت نداشتن تجربه كافي در امور اجرايي و نداشتن تخصص هاي لازم در امور فني و مديريت، و ارگانهاي كشوري از دخالت در اينگونه امور خودداري خواهد كرد و قهرا قشري كه بر سر كار خواهد آمد سازمانهاي سياسي ماركسيستي و احتمالا ناسيوناليست خواهد بود.
فرقان كناره گيري روحانيت از مسووليت ها را ضروري مي دانست اما در مورد جانشيني آن نظر خاصي ارائه نمي دهد. زيرا اين گروه خواستار سقوط
رژيم شاه است و ضد توحيدي ترين عناصر بدهكار روحانيت مي دانست و معتقد بود كه بايد در حداقل فرصت با توسل به قهر و آتش و سلاح آنان را از ميان برداشت تا هم قربه الي الله به دستورات و احكام خدا عمل كرده باشد و هم خلق تحت ستم را از استعمال حاكم نجات بخشد.
در مورد رفراندوم جمهوري اسلامي (كه مردم با اكثريت 2/ 98 راي دهندگان در آن شركت كردند) در نشريه اي كه در فردوين 58 تحت عنوان رفراندوم توطئه استحمار و استعمار منتشر مي كنند و مردم را از افتادن بدام اين خدعه باز ميدارد و مي گويد.
اصولا رفراندوم حتي در همان شكل آزادانه اش در كشورهاي باصطلاح دمكراتيك هم پايها ي در اسلام محمد ت شيع علي ندارد ... استعمار جهاني بكمك عامل اجراي سياستهاي خود در ايران بازي راي گيري به راه مي اندازد تا هماهنگونه كه در هفتاد و چند سال قبل با تحكيم پايه هاي مشروطه اسلامي به قسمت سركوبي و قرباني شدن روشنفكران توده هاي نا آگاه به سارت چندين ساله رفتند و منافع خارجي تامين گشت اين بار هم با بناي جمهوري اسلامي ديگر بار شاهد احياي همه نمودهاي پليدي و زتشي و از همه مهمتر تحمكيم پايه هاي ديكتاتوري و استبداد قرون و سطائي در جامعه باشيم
انحراف فرقان از تشيع
گرچه در نگاه ابتدايي ممكن است چنين بنظر برسد كه اين گروه متعهد به اسلام و دستورات آن است ولي با بررسي دقيقتر در اين موضوع واقعيت ديگري براي انسان آشكار مي گردد.
قرآن مي فرمايد ان الانسان علي نفسه بصيره ولو القي معاذيره گويا بر خود گروه امر مشتبه شده و خود را داراي اسلام اصيل و راستين ميداند و در توجيه به شهادت رساندن استاد مطهري و انتقادهايي كه آن شهيد در مقدمه كتاب علل گرايش به ماديگري به طرز تفكر فرقان داشتند مي گويد ،
(استاد شهيد مطهري) چماق تكفيري ساخت تا بهترين فرزندان اسلام و قرآن را در انزوا قرار داده و نامسلمان معرفي كند افراد مورد نظر او (فرقان) همه ارزشهاي اجتماعي خود را در گروه تحقق انديشه هاي خداوند و ايدئولوژي توحيدي قرارداده و فقط دهها جلد تفسير قرآن ايدئولوژيك آن و مسوول گروه كه مدتي در حوزه علميه درس طلبگي خوانده ، تفسير قرآن، منحرف از اسلام و تشيع باشد
براي پاسخ به موارد زير توجه مي كنيم،
گودرزي درپاسخ سوالي كه از او مي شود كه براي تشخيص وظايف عبادي از چه منبعي استفاده مي كند مي گويد يك سري از اعمال عباديب بصورت سنتي انجام مي شود و يكسري هم با استفاده از قرآن و متون اسلامي ديگر انجام مي داديم.
و در مورد چگونگي استنباط از احكام و اجتهاد و تقليد مي گويد، اجتهاد را به مفهوم تلاش براي شناخت مفاهيم قرآني و انديشه توحيدي قبول دارم ولي تقليد را آنهم بدان شكل كه در جامعه مطرح است نه و با مراجعه به قرآن و سنت مي توان احكام او را استنباط كرد.
و مقدار معلوماتي كه براي استنباط احكام نياز هست مي گويد، در مرحله اول مساله شناخت قرآن و انديشه توحيدي بايد مطرح شود و در صورت تحقق اين امر احكام هم شناخته مي گردد. در مورد سير مطالعاتي گروه از وي سوال مي شود و در جوان چنين مي گيود مطالعات من بيشتر روي تفاسير بوده است و در زمينه هاي اجتماعي و هم كتابهاي زيادي مطالعه كرده ام كه از آن جمله مي توان كتابهاي دكتر شريعتي (آيه الله) طالقاني، و قسمتي از نوشته ها و انتشارات و دفاعيات مجاهدين همچون سعيد محسن، حنيف نژاد ، رضايي ها و ... را نام برد.

قضاوت با خواننده است كه آيا با سير مطالعاتي بالا مي توان به درجه استنباط احكام و صدور فتواي نائل شد.
تصميمات و فتاوي صادره
گروه فرقان با داشتن مطالعاتي كه ذكر شد (كه البته تنها مسوول گروه است كه در اين حد نيز مطالعه داشته والا ساير اعضاء مجريان و مقلدان مسوول گروه بيشتر نمي باشند).
آري با چنين مطالعاتي ، اقدام به تصميم و صدور فتواي شرعي مي كرد. يكي از بزرگترين جنايات گروه به شهادت رساندن آيت الله شهيد مرتضي مطهري است و دلايلي كه در اين مورد ذكر كرده اند به اين شرح است وي اصطلاح ماترياليسم منافق را جعل كرده و در دين اسلام بدعت گذاشته است و از آن چماق تكفيزي عليه بهترين فرزندان اسلام و قرآن ساخته است. ديگر اينكه نامبرده عضو شوراي انقلاب بوده و همچنين بدليل نشوتن كتاب خدمات متقابل اسلام و ايران كه بمنزله همكاري با رژيم طاغوت بوده و مجازات تمام موارد اعلام است.
همچنان كه قبلا نيز يادآور شديم فرقان رفراندوم و مراجعه به آراء عمومي جهت تثبيت نظام جمهوري اسلامي را نيز مخالف اسلام اعلام مي كند و كساني كه در اقدام به چنين كاري نقش دارند مهدورالدم اعلام نموده بود و حكم اعدام را براي آنان صادر كرده بود.
در جاي ديگر عنوان مي كند كه ما در برداشت هاي فكري و ايدئولوژي خود از اسلام هيچ انضمام و انسجامي بين اسلام و روحانيت نديديم يا اينكه وجود آخونديسم مغاير با همه موازين توحيدي و مفاهيم قرآني است.
قابل ذكر است كه فرقان براي صدور حكم اعدام براي هر كس كه صلاح مي دانسته مشكل چنداني نداشته و با تشكيل جلسات مختصري اقدام مي نموده. گودرزي در جواب عمليات نظامي محمد متحدي بود، ايشان با من درباره افرادي كه تصميم مي گرفتيم ترور شوند صحبت مي كرد، و بعد با افرادي كه خودش با آنها تماس داشت، باين تصميم لباس عمل مي پوشاند. و در پايان كار اينجانب اعلاميه آن را نوشتم و به مسوول تبليغت و انتشارات مي دادم.
از گودرزي سوال مي وشد گروه از چه زماني تصميم به مبارزه مسلحانه گرفت پاسخ مي دهد، خط مشي كلي همان مخالفت با نظامات ضد توحيدي و مبتني بر سلطه استبداد و ظلم مي باشد كه نهايتا بگونه مسلحانه خودنمايي مي كند كه اين مسئله در رابطه با رژيم قبل مطرح بود(هر چند هيچ اقدام مسلحانه اي عليه رژيم طاغوت انجام نشد) و در رابطه با جمهوري اسلامي موضعگيري و مخالفت از وقتي مطرح شد كه روحانيت مدعي رهبري حركت مردم شد كه اين امر با پينشهاد حميد نيكنام و رضا يوسفي (از اعضاء گروه) شروع و با موافقت من ادامه پيدا كرد.
ضمنا گروه براي رفع نيازهاي اقتصادي و ارتكاب جناياتش اقدم به سرقت چندين بانك نموده كه پول حاصل از آن را صرف تهيه خانه هاي تيمي و خريد اسلحه كرد.
گروه فرقان از جمله برتريهاي خود را بر سايرين ، گذراندن دروه تدوين ايدئولوژي ميداند و همواره به شناختي كه همراه عمل باشد تكيه مي كند (در ضمن از عملي هم كه از شناخت ناشي نشده باشد احتراز مي جويد) نيز مي دانيم كه لبه تيز حمله فرقان در كليه آثار و نيز موضعگيريها و حملات نظاميشان ، مستقيما متوجه روحانيت مي باشد كه بطوريكه حتي در نشرياتي كه چند ماه قبل از پيروزي انقلاب و زمان شاه منتشر مي كند از روحانيت حاكم و ارتجاع نام مي برد.
در اطلاعيه اي كه در مهر ماه 1357منتشر ميكند، چنين ادعا مي كند كه فاجعه سينما ركس آبادان با همكاري سه محور، رژيم پهلوي ، جمله روحانيت حاكم و چپي ها انجام شده

است.

 

بازسازی صحنه شهادت استاد. : دوستان عزیز برای دانلود این کلیپ بر روی ادرس اینترنتی زیر

کلیک کنید.

 

دانلود کلیپ

 

http://www.motahari.org/archive/film/low/terror.rm




لينك ثابت نوشته شده در 86/11/24ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط ..:: مسعود رحمانی ::..

سال شمار زندگی دکتر :

۱۳۱۲: تولد ۳ آذر ماه
۱۳۱۹: ورود به دبستان «ابن یمین»
۱۳۲۵: ورود به دبیرستان «فردوسی مشهد»
۱۳۲۷: عضویت در كانون نشر حقایق اسلامی
۱۳۲۹: ورود به دانش سرای مقدماتی مشهد
۱۳۳۱: اشتغال در اداره ی فرهنگ به عنوان آموزگار. شركت در تظاهرات خیابانی علیه حكومت موقت قوام السلطنه ‌و دستگیری كوتاه. اتمام دوره دانش سرا. بنیانگذاری ‌انجمن اسلامی دانش آموزان.
۱۳۳۲: عضویت در نهضت مقاومت ملی
۱۳۳۳: گرفتن دیپلم كامل ادبی
۱۳۳۵: ورود به دانشكده ادبیات مشهد و ترجمه كتاب ابوذر ‌غفاری
۱۳۳۶: دستگیری به همراه ۱۶‌ نفر از اعضاء نهضت مقاومت
۱۳۳۷: فارق‌التحصیلی از دانشكده ادبیات با رتبه اول
۱۳۳۸: اعزام به فرانسه با بورس دولتی
۱۳۴۰: همكاری با كنفدراسیون‌ دانشجویان ‌ایرانی، جبهه ملی، نشریه‌ ایران ‌آزاد
۱۳۴۲: اتمام تحصیلات ‌و ‌اخذ مدرك ‌دكترا در رشته تاریخ و گذراندن كلاس‌های جامعه‌شناسی
۱۳۴۳: بازگشت به ایران و دستگیری در مرز
۱۳۴۵: استادیاری تاریخ در دانشگاه مشهد
۱۳۴۷: آغاز سخنرانی‌ها در حسینیه ارشاد
۱۳۵۱: تعطیلی حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانی
۱۳۵۲: دستگیری و ۱۸ ماه زندان انفرادی
۱۳۵۴: خانه نشینی و آغاز زندگی سخت در تهران و مشهد
۱۳۵۶: هجرت به اروپا و شهادت.

سال های كودكی و نوجوانی:

دكتر در كاهك متولد شد. مادرش زنی روستایی و پدرش مردی اهل قلم و مذهبی بود. سال های كودكی را در كاهك گذراند. افراد خاصی در این دوران بر او تاثیر داشتند، از جمله: مادر، پدر، مادر بزرگ مادری و پدری و ملا زهرا (مكتب ‌دار ده كاهك).

دكتر در سال ۱۳۱۹ -در سن هفت سالگی- در دبستان ابن‌یمین در مشهد، ثبت نام كرد اما به دلیل اوضاع سیاسی و تبعید رضا‌خان و اشغال كشور توسط متفقین، استاد (پدر دكتر)، خانواده را بار دیگر به كاهك فرستاد. دکتر پس از برقراری صلح نسبی در مشهد به ابن‌یمین بر‌می‌گردد. در اواخر دوره دبستان و اوائل دوره دبیرستان رفت و آمد او و خانواده به ده به دلیل مشغولیت‌های استاد كم می‌شود. در این دوران تمام سرگرمی دکتر مطالعه و گذراندن اوقات خود در كتاب خانه پدر بود. دكتر در ۱۶ سالگی سیكل اول دبیرستان (كلاس نهم نظام قدیم) را به پایان رساند و وارد دانش سرای مقدماتی شد. او قصد داشت تحصیلاتش را ادامه دهد.

در سال ۳۱، اولین بازداشت او رخ داد و این اولین رویارویی او و نظام حكومتی بود. این بازداشت طولانی نبود ولی تاثیرات زیادی در زندگی آینده او گذاشت. در این زمان فصلی نو در زندگی او آغاز شد، فصلی كه به تدریج از او روشنفكری مسئول و حساس نسبت به سرنوشت ملتش ساخت.

آغاز كار آموزی:

با گرفتن دیپلم از دانش سرای مقدماتی، دكتر در اداره‌ی فرهنگ استخدام شد. ضمن كار، در دبستان كاتب‌پور در كلاس های شبانه به تحصیل ادامه داد و دیپلم كامل ادبی گرفت. در همان ایام در كنكور حقوق نیز شركت كرد. دكتر به تحصیل در رشته فیزیك هم ابراز علاقه می‌كرد، اما مخالفت پدر، او را از پرداختن بدان بازداشت. دكتر در این مدت به نوشتن چهار جلد كتاب دوره ابتدایی پرداخت. این كتاب‌ها در سال ۳۵، توسط انتشارات و كتاب‌فروشی باستان مشهد منتشر و چند بار تجدید چاپ شد و تا چند سال در مقطع ابتدایی آن زمان تدریس ‌شد. در سال ۳۴، با باز شدن دانشگاه علوم و ادبیات‌‌انسانی در مشهد، دكتر و چند نفر از دوستانشان ‌برای ثبت نام در این دانشگاه اقدام كردند. ولی به دلیل شاغل بودن و كمبود جا تقاضای آنان رد شد. دكتر و دوستانشان همچنان به شركت در این كلاس‌ها به صورت آزاد ادامه دادند. تا در آخر با ثبت نام آنان موافقت شد و توانستند در امتحانات آخر ترم شركت كنند. در این دوران دكتر به جز تدریس در دانشگاه طبع شعر نوی خود را می‌آزمود. هفته‌ ای یك بار نیز در رادیو برنامه ادبی داشت و گه‌گاه مقالاتی نیز در روزنامه خراسان چاپ می‌كرد. در این دوران فعالیت‌های او همچنان در نهضت مقاومت ادامه داشت ولی شكل ایدئولوژیك به خود نگرفته بود.

ازدواج :

در تاریخ ۲۴ تیرماه سال ۴۷ با پوران شریعت رضوی، یكی از همكلاسی‌هایش ازداوج كرد.
دكتر در این دوران روزها تدریس می‌كرد و شب ها را روی پایان‌نامه‌اش كار می‌كرد. زیرا می‌بایست سریع‌تر آن را به دانشكده تحویل می‌داد. موضوع تز او، ترجمه كتاب «در نقد و ادب» نوشته مندور (نویسنده مصری) بود. به هر حال دكتر سر موقع رساله‌اش را تحویل داد و در موعد مقرر از آن دفاع كرد و مورد تایید اساتید دانشكده قرار گرفت. بعد از مدتی به او اطلاع داده شد بورس دولتی شامل حال او شده است. پس به دلیل شناخت نسبی با زبان فرانسه و توصیه اساتید به فرانسه برای ادامه تحصیل مهاجرت کرد.

دوران اروپا :

عطش دكتر به دانستن و ضرورت‌های تردید ناپذیری كه وی برای هر‌ یك از شاخه‌های علوم انسانی قائل بود، وی را در انتخاب رشته مردد می‌كرد. ورود به فرانسه نه تنها این عطش را كم نكرد، بلكه بر آن افزود. ولی قبل از هر كاری باید جایی برای سكونت می‌یافت و زبان را به طور كامل می‌آموخت. به این ترتیب بعد از جست و جوی بسیار توانست اتاقی اجاره كند و در موسسه آموزش زبان فرانسه به خارجیان (آلیس) ثبت نام كند. پس روزها در آلیس زبان می‌خواند و شب‌ها در اتاقش مطالعه می كرد و از دیدار با فارسی‌زبانان نیز خودداری می نمود. با این وجود تحصیل او در آلیس دیری نپایید. زیرا وی نمی‌توانست خود را در چارچوب خاصی مقید كند، پس با یك كتاب فرانسه و یك دیكشنری فرانسه به فارسی به كنج اتاقش پناه می‌برد. وی كتاب «نیایش» نوشته الكسیس كارل را ترجمه می‌كرد.

فرانسه در آن سال‌ها كشور پرآشوبی بود. بحران الجزائر از سال‌ها قبل آغاز شده بود. دولت خواهان تسلط بر الجزائر بود و روشنفكران خواهان پایان بخشیدن به آن. این بحران به دیگر كشور‌ها نیز نفوذ كرده بود.

تحصیلات و اساتید :

دكتر در آغاز تحصیلات، یعنی سال ۳۸، در دانشگاه سربن، بخش ادبیات و علوم انسانی ثبت نام كرد. وی به پیشنهاد دوستان و علاقه شخصی به قصد تحصیل در رشته جامعه شناسی به فرانسه رفت. ولی در آنجا متوجه شد كه فقط در ادامه رشته قبلی‌اش می‌تواند دكتراییش بگیرد. پس بعد از مشورت با اساتید، موضوع رساله‌اش را كتاب‌ «تاریخ فضائل بلخ»، اثری مذهبی، نوشته صفی‌الدین قرار داد.

بعد از این ساعت‌ها روی رساله‌اش كار می‌كرد. دامنه مطالعاتش بسیار گسترده بود. در واقع مطالعاتش گسترده‌تر از سطح دكترایش بود. ولی كارهای تحقیقاتی رساله‌اش كار جنبی برایش محسوب می شد. درس‌ها و تحقیقات اصلی دكتر، بیشتر در دو مركز علمی انجام می شد. یكی در كلژدوفرانس در زمینه جامعه ‌شناسی و دیگر در مركز تتبعات عالی در زمینه جامعه شناسی مذهبی.

دكتر در اروپا، به جمع جوانان نهضت آزادی پیوست و در فعالیت‌های سازمان‌های دانشجویی ایران در اروپا شركت می‌كرد. در سال‌های ۴۰-۴۱ در كنگره‌ها حضور فعال داشت. دكتر در این دوران در روزنامه‌های ایران آزاد، اندیشه جبهه در امریكا و نامهء پارسی حضور فعال داشت. ولی به ‌تدریج با پیشه گرفتن سیاست صبر و انتظار از سوی رهبران جبهه، انتقادات دكتر از آنها شدت یافت و از آنان قطع امید كرد و از روزنامه استعفا داد. در سال ۴۱، دكتر با خواندن كتاب «دوزخیان روی زمین»، نوشته فرانس فانون با اندیشه های این‌نویسنده انقلابی آشنا شد و در چند سخنرانی برای دانشجویان از مقدمه آن كه به قلم ژان‌پل ‌سارتر بود، استفاده كرد.

دكتر در سال (۱۹۶۳) از رساله خود در دانشگاه دفاع كرد و با درجه دكترای تاریخ فارق‌التحصیل شد. از این به بعد با دانشجویان در چای خانه‌ دیدار می‌كرد و با آنان در مورد مسائل بحث و گفتگو می‌كرد. معمولا جلسات سیاسی هم در این محل‌ها برگزار می‌شد. سال ۴۳ بعد از اتمام تحصیلات و قطع شدن منبع مالی از سوی دولت، دكتر علی‌رغم خواسته درونی و پیشنهادات دوستان از راه زمینی به ایران برگشت. وی با دانستن اوضاع سیاسی – فرهنگی ایران بعد از سال ۴۰ که به كسی چون او – با آن سابقه سیاسی – امكان تدریس در دانشگاه‌ها را نخواهند داد و نیز علی‌رغم اصرار دوستان هم فكرش مبنی بر تمدید اقامت در فرانسه یا آمریكا، برای تداوم جریان مبارزه در خارج از كشور، تصمیم گرفت كه به ایران بازگردد. این بازگشت برای او، عمدتاً جهت كسب شناخت عینی از متن و اعماق جامعهء ایران و توده‌های مردم بود، همچنین استخراج و تصفیه منابع فرهنگی، جهت تجدید ساختمان مذهب.

از بازگشت تا دانشگاه :

دكترسال ۴۳ به ایران برگشت و در مرز دستگیر شد. حكم دستگیری از سوی ساواك بود و متعلق به ۲ سال پیش، ولی چون دكتر سال ۴۱ از ایران از طریق مرز‌های هوایی خارج و به فرانسه رفته بود، حكم معلق مانده بود. پس اینك لازم‌الاجرا بود. پس بعد از بازداشت به زندان غزل‌قلعه در تهران منتقل شد. اوائل شهریور همان سال بعد از آزادی به مشهد برگشت. بعد از مدتی با درجه چهار آموزگاری دوباره به اداره فرهنگ بازگشت. تقاضایی هم برای دانشگاه تهران فرستاد. تا مدت ها تدریس كرد، تا بالاخره در سال ۴۴، بار دیگر، از طریق یك آگهی برای استادیاری رشته تاریخ در تهران درخواست داد. در سر راه تدریس او مشكلات و كارشكنی‌های بسیاری بود. ولی در آخر به دلیل نیاز مبرم دانشگاه به استاد تاریخ، استادیاری او مورد قبول واقع شد و او در دانشگاه مشهد شروع به كار كرد. سال‌های ۴۵-۴۸ سال‌های نسبتاً آرامی برای خانواده‌ی او بود. دكتر بود و كلاس‌های درسش و خانواده. تدریس در دانشكده‌ی ادبیات مشهد، نویسندگی و بقیه اوقات بودن با خانواده‌اش تمام كارهای او محسوب می‌شد.

دوران تدریس :

ازسال ۴۵، دكتر به عنوان استادیار رشته تاریخ، در دانشكده مشهد، استخدام می‌شود. موضوعات اساسی تدریسش تاریخ ایران، تاریخ و تمدن اسلامی و تاریخ تمدن‌های غیر اسلامی بود. از همان آغاز، روش تدریسش، برخوردش با مقررات متداول دانشكده و رفتارش با دانشجویان، او را از دیگران متمایز می‌كرد. بر خلاف رسم عموم اساتید از گفتن جزوه ثابت و از پیش تنظیم شده پرهیز می‌كرد. دكتر، مطالب درسی خود را كه قبلاً در ذهنش آماده كرده بود، بیان می‌كرد و شاگردانش سخنان او را ضبط می‌كردند. این نوارها به وسیله دانشجویان پیاده می‌شد و پس از تصحیح، به عنوان جزوه پخش می‌شد. از جمله، كتاب اسلام‌شناسی‌ مشهد و كتاب تاریخ‌تمدن از همین جزوات هستند.

اغلب كلاس های او با بحث و گفتگو شروع می‌شد. پیش می‌آمد دانشجویان بعد از شنیدن پاسخ‌های او بی‌اختیار دست می‌زدند. با دانشجویان بسیار مانوس، صمیمی و دوست بود. اگر وقتی پیدا می‌كرد با آنها در تریا چای می‌خورد و بحث می‌كرد. این بحث‌ها بیشتر بین دكتر و مخالفین‌ اندیشه‌های او در می‌گرفت. كلاس‌های او مملو از جمعیت بود. دانشجویان دیگر رشته‌ها درس خود را تعطیل می‌كردند و به كلاس او می‌آمدند. جمعیت كلاس آن قدر زیاد بود كه صندلی‌ها كافی نبود و دانشجویان روی زمین و طاقچه‌های كلاس، می‌نشستند. در گردش‌های علمی و تفریحی دانشجویان شركت می‌كرد. او با شوخی‌هایشان، مشكلات روحیشان و عشق‌های پنهان میان دانشجویان آشنا بود. سال ۴۷، كتاب «كویر» را چاپ كرد. حساسیت، دقت و عشقی كه برای چاپ این كتاب به خرج داد، برای او، كه در امور دیگر بی‌توجه و بی‌نظم بود، نشانگر اهمیت این كتاب برای او بود. (كویر نوشته‌های تنهایی اوست).

در فاصله سال های تدریسش، سخنرانی‌هایی در دانشگاهای دیگر ایراد می‌كرد، از قبیل دانشگاه آریا‌مهر (صنعتی‌شریف)، دانش سرای عالی سپاه، پلی‌تكنیك‌تهران و دانشكده نفت آبادان. مجموعه این فعالیت‌ها سبب شد كه مسئولین دانشگاه درصدد برآیند تا ارتباط او را با دانشجویان قطع كنند و به كلاس‌های وی كه در واقع به جلسات سیاسی-فرهنگی، بیشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. پس دكتر، با موافقت مسئولین دانشگاه، به بخش تحقیقات وزارت علوم در تهران، منتقل شد. به دلائل اداری دكتر به عنوان مامور به تهران اعزام شد و موضوعی برای تحقیق به او داده شد، تا روی آن كار كند. به هر حال عمر كوتاه تدریس دانشگاهی دكتر، به این شكل به پایان می‌رسد.

حسینیه ارشاد :

این دوره از زندگی دكتر، بدون هیچ گفتگویی پربارترین و درعین حال پر دغدغه‌ترین دوران حیات اوست. او در این دوران، با سخنرانی‌ها و تدریس در دانشگاه، تحولی عظیم در جامعه به وجود آورد. این دوره از زندگی دكتر به دوران حسینیه ارشاد معروف است. حسینیه ارشاد در سال ۴۶، توسط عده‌‌ای از شخصیت‌های ملی و مذهبی، بنیان گذاشته شده بود. هدف ارشاد طبق اساسنامه‌ی آن عبارت بود از تحقیق، تبلیغ و تعلیم مبانی اسلام.

از بدو تاسیس حسینیه ارشاد در تهران، از شخصیت‌هایی چون آیت‌لله مطهری دعوت می‌شد تا با آنان همكاری كنند. بعد از مدتی از طریق استاد شریعتی (پدر دكتر) كه با ارشاد همكاری داشت، از دكتر دعوت شد تا با آنان همكاری داشته باشد. در سال‌های اول همكاری دكتر با ارشاد، به علت اشتغال در دانشكده ادبیات مشهد، ایراد سخنرانی‌های او مشروط به اجازه دانشكده بود، برای همین بیشتر سخنرانی‌ها در شب‌جمعه انجام می‌شد، تا دكتر بتواند روز شنبه سر كلاس درس حاضر باشد. پس از چندی همفكر نبودن دكتر و بعضی از مبلغین، باعث بروز اختلافات جدی میان مبلغین و مسئولین ارشاد شد. در اوائل سال ۴۸، این اختلافات علنی شد و از هیئت امنا خواسته شد كه دكتر دیگر در ارشا